گرمخانه جایی که فقط می شود آنجا مثل مرده ها زندگی کرد !

گرمخانه جایی که فقط می شود آنجا مثل مرده ها زندگی کرد !

گروه اجتماعی : یک خبرنگار روزنامه تجربه خود از یک شب زندگی در گرمخانه بانوان را روایت کرد: پتو را با خودش می برد، سرما هر لحظه بیشتر و بیشتر می شود، ضربان قلبم سنگین و سنگین تر، نفسم بند آمده، یقه ام را چنگ می_زنم اما از هوا خبری نیست، یک باره از خواب می پرم! با وحشت دستم را روی دهانم می گذارم دندان هایم سرجایشان است و از بوی گندی که در مشامم پیچیده، می فهمم پتو هم دارم.
خوابم چنان به واقعیت نزدیک است که زمان می برد تا متوجه شوم همه آن اتفاقات در خواب بوده است.
همه زن ها خوابیده اند، به جز چند پیرزن که یا از درد می نالند یا با حیرت به گوشه ای از سالن خیره اند و این همه تنهایی خود را باور نمی کنند.
ساعت ۱۹ ، ورود به گرمخانه بانوان
ساعت ۷ شب است که وارد خیابان …. می_شوم منطقه ای که حتی اگر در روشنایی روز و به همراه خانواده به آن سر بزنی، به دلیل زمین های وسیع رها شده و سوله های بی در و پیکرش، خوفناک است چه برسد به این که یک زن بی پناه باشی و بخواهی شبانه و تنها برای رسیدن به گرمخانه در آن قدم بگذاری.
با ترس و لرز از تاریکی خیابان عبور می کنم و به نگهبانی می رسم، نگهبان جوانی از در بیرون می آید و می پرسد »کاری دارید خانم؟« می گویم »می توانم امشب اینجا بمانم؟« بدون این که سین جیمم کند، اجازه ورود می دهد.
می خواهم یک شبانه روز را به عنوان یک زن بی سرپناه در کنار کارتن خواب ها، معتادان و زنان بی سرپناهی بگذرانم که در این شب های سرد و برفی، پناه شان گرمخانه هاست، تا درد و رنج شان را درک کنم و از مشکلات و کمبودهایی که دارند بنویسم و با پوست و گوشت و استخوان این درد و رنج و شرایط را حس کنم و روی کاغذ بیاورم. البته در این گزارش اسم افراد به دلیل رعایت حریم شخصی آن ها تغییر کرده است.
مثل مرده ها…
از در که وارد می شوی، سرت سوت می کشد، روبه روی در حیاطی مسقف قرار دارد، سمت راست سرویس بهداشتی است که صف آن تا حیاط هم ادامه دارد و یک سطل زباله بزرگ نارنجی رنگ که تا خرخره پر از ظروف یک بار مصرف غذاست و هنوز تخلیه نشده است.
در سمت چپ، یک شیر آب شکسته روی دیوار است که کنارش زن ها با موهای ژولیده و پتویی بر شانه در صف پر کردن لیوان شان ایستاده_اند و از سرما می لرزند، گوشه ای از حیاط هم دو زن لاغر اندام روی سنگ های خیس افتاده_اند، مثل مرده ها… روی زمین پر از ته سیگار است و همه زن هایی که در صف ایستاده اند سیگار به دست، دود هوا می کنند.
رو به رویم سه سالن وجود دارد که در دو سالن حدود ۳۵ تخت دو طبقه چیده اند و یک سالن بدون تخت است و زن ها در آن روی سرامیک دراز کشیده اند و سر پتوهای کهنه ای که به تعداد همه شان نیست، دعوا می کنند.
فریده از من می پرسد: »معتادی؟« می گویم: »نه« دستم را می گیرد و به سالن سمت چپی که تخت دارد و زن هایش، سالم تر به نظر می رسند می برد، خودش هم سرگرم حرف زدن با دیگران می شود. تا به حال این همه دود را یک جا ندیده بودم، سرم گیج می رود، هر طبقه از تخت ها یک یا دو صاحب دارد، روی تخت ها با پتوهای کهنه و پاره، تا حدی پوشیده شده، بوی استفراغ، عرق، سیگار و غذای مانده، باعث می شود که تا می توانی از نفس کشیدن پرهیز کنی!
هراس اولین قدم…
کمی که از ورودم به این سالن می گذرد، تقریبا همه نگاه ها روی من قفل می شود، در میان نگاه_ها، نگاه خشمگین زنی درشت هیکل با پوست آفتاب سوخته که از انتهای سالن به من نزدیک می_شود، از همه بدتر است، با صدایی دورگه و مردانه تشر می زند و می گوید: »بهت نمی خوره گرمخونه ای باشی، گرمابه ای شاید اما گرمخونه ای، نه. این جا هیچ کس بهت جا نمی_ده، یا باید رو زمین بخوابی، یا پیش خودم«.
دستم را محکم می گیرد و می کشد، پیرزنی از وسط سالن داد می زند: »چه کارش داری عشرت؟ پیش خودم می خوابه، برو گمشو تا فریده رو صدا نزدم.«
بعد با دست های حناگذاشته اش به من اشاره می کند، نزدیک می روم، لحن مهربانی دارد می_گوید: »چرا این جا اومدی گلم؟ این جا گداخونه ست، تو معلومه خوبی، این جا خرابت می کنن مهتات (معتاد را این گونه تلفظ می کند) نباشی مهتاتت می کنن، برو یه پتو بگیر بیا پایین تخت خودم بخواب، با هیچ کس هم حرف نزن« می_گویم »گرسنه ام«، می گوید »به فریده بگو برات غذا میاره«.
متادونی ها و حفاظ آکاردئونی
نامش افسر است، از ۲۳ روزی که در گرمخانه گذرانده، می گوید اما هنوز حرفش تمام نشده که در آهنی سمت دیگر سالن را باز می کنند و صدا می زنند »متادونی ها بیان! جا نمونین! بعدا غر نزنین! آهاااای….« یکباره صدای جیغ زن ها به آسمان می رود، افسر هم گره روسری گلدارش را روی پیشانی سفت می کند و با دست و پای نحیف روی تخت به سمت در می خزد، زن هایی که در حیاط صف بسته بودند، برمی گردند و همراه زنان داخل اتاق، خودشان را به در آهنی می_رسانند، همدیگر را هل می دهند و فحاشی می_کنند، پیرزن ها هم عقب تر ایستاده اند تا زیر دست و پا نروند و با صدایی ضعیف التماس می_کنند که مسکنی هم به آن ها داده شود.
۳ روز پر از درد
حمیده که از شهرستان دیگری آمده، مدعی می_شود: »نمی دونم چرا منو گرفتن، می گن داشتی گدایی می کردی ولی من گدا نیستم شوهرم دیشب اومد به من سر بزنه، گفت دعا کن ولت نکنن چون بیای بیرون من می دونم و تو آبرومون رو بردی«.
با مقنعه اشک هایش را پاک می کند پلک_هایش سرخ تر می شود، می گوید »دلم برای بچه هام تنگ شده، برام آیت الکرسی بخون، دارم دق می کنم«. دلداری اش می دهم، کمی که آرام می_شود به در حیاط اشاره می کند ومی_گوید:»دست شویی خلوت شد، تا شلوغ نشده برم، … «
شیرآلات دست شویی خراب است، آب را به در و دیوار می پاشد، خبری هم از مایع دست شویی یا هر ضدعفونی کننده دیگری نیست. آب آنقدر سرد است که نمی شود از تنها حمام سالم گرمخانه استفاده کرد.
چند نفر در صف یکی از سه دست شویی ایستاده اند، در دست شویی های دیگر را باز می_کنم، شیر آب خراب است، بعد از چند لحظه زن جوانی از تنها دست شویی سالم بیرون می آید و نفر بعدی هلش می دهد و با عجله داخل می_رود، زنی که بیرون آمده تمام بدنش می لرزد پشت کرده به صف می ایستد.
چشمانش گود افتاده و رنگ به رخسار ندارد شکم و پهلوهایش را چنگ می زند، سرمای هوا و خوابیدن روی کف سنگی سالن باعث شده بدنش ضعیف شود می خواهم مسئولان گرمخانه را صدا کنم تا مسکن یا غذای گرم و پتو به او بدهند که می گوید »سه روز است از درد به خودم می پیچم اما انگار نه انگار، این چیزها برایشان مهم نیست، فقط اگر پتو پیدا کردی، برایم بیاور، من پتو ندارم«.
۶ صبح، بیدار باش
»خانما بیدار شین، همه تو حیاط، یالاااا! پاشو ببینم!« چشم هایم را باز می کنم، روی تخت همان زنی که بی بی را به او سپرده بودم، خوابیده ام اسمش مهین است، در راه حیاط برایم تعریف می_کند که»۱۵ روز است مرا گرفته اند، جوراب می فروختم.«
شوهرش معتاد است، دو بچه پنج و ۱۲ ساله دارد، برای سیر کردن شان جز دست فروشی کاری بلد نیست.
مدعی می شود: »مرا به این جا آوردند و آبرویم را بردند، این روزها نمی دانم بچه هایم چطور سیر می شوند، نمی دانم وقتی آزادم کردند، چطور شکم شان را سیر کنم که دوباره دستگیرم نکنند«.
می پرسم: »مدتی که این جا بودی، مشاوره نگرفتی؟ کسی نیامده تا درباره مشکلاتت با تو صحبت کند و راه حلی نشانت بدهد تا نیاز به دست فروشی نداشته باشی؟« لبخند تلخی می زند و می گوید: »دلت خوشه ها«.
برای این خانم دردآور نبود؟
حدود دو ساعت بعد، زن دیگری وارد گرمخانه می شود. با ورود او، همه قربان صدقه اش می_روند، چهره مهربانی دارد، گوشی اش را روی تخت زری می گذارد، زری هم شروع می کند به پخش موسیقی، کمی از فشار عصبی مداومش کم می شود، گویا برای سوال و جواب آمده قدیمی_ها جدیدها را دلداری می دهند که »خانم….، زن خیلی خوبیه، نگران نباشید، فقط دروغ نگویید که می فهمه«.
به فکر فرو می روم، کلی سوال در ذهنم شکل می گیرد؛ این که برای مسئولان و متولیان ناراحت کننده نیست که یک مادر محتاج که برای سیر کردن بچه هایش دست فروشی می کرده، چرا باید بین معتادها بخوابد؟ چرا برای مسئولان دردآور نیست که پیرزنی از تخت کنار او، جیغ می_زند که چای به او نرسیده تا سرمای شبانه روزی گرمخانه را از جانش بشوید و ببرد؟ چرا… چرا خبری از مشاوره و حضور روانکاوها در این مراکز نیست؟
چرا برای توانمندکردن افرادی که به عنوان دست فروش و متکدی به این جا آورده شده اند فکری نمی شود تا دوباره این چرخه تکرار و تکرار نشود؟ چرا این جا فقط و صرفا یک سقف است و به این همه اقداماتی که می توان برای بهبود وضعیت افراد انجام داد، توجهی نمی شود؟
البته که خواسته مردم و شهروندان قطعا سامان دهی این افراد و رسیدگی به آن هاست اما این سامان دهی آداب و شرایطی دارد که باید مورد توجه قرار گیرد؛ این که منزلت انسانی این افراد خدشه دار نشود، امکانات و رسیدگی به آن ها کامل و با کمترین نواقص انجام شود و از همه مهم_تر برنامه جدی برای تکرار نشدن این چرخه و توانمند کردن این افراد برای جلوگیری از تکرار آسیب های اجتماعی از سوی آنان اجرایی شود.
هرچند در این زمینه اقدامات خوب و شاخصی توسط مسئولان و متولیان شهری صورت گرفته اما ضروری است در کنار این اقدامات، با رصد دقیق نواقص و مشکلات موجود، برای رفع آن نیز تلاش شود.
به گزارش آرازآذربایجان به نقل از سرپوش ، ساعت ۱۰:۳۰ است، نان و حلواشکری را می_خورم، پیش فریده می روم و می گویم که دیگر می خواهم بروم، دل کندن از مهین و حمیده و بی_بی برایم سخت است، فکر کردن به سرنوشت شان از آن هم سخت تر.
چون خودم به اراده شخصی این جا آمده ام، برای رفتن هم سخت گیری نمی کنند. به سمت درهای قفل شده می روم اما حسی را که من به آزادی از گرمخانه دارم، فریده هرگز ندارد، از نگهبانی گرمخانه بیرون می آیم، هوا گرفته است، دل من از آن هم گرفته تر، نفس هایم از بوی سیگار رها شده اما وجودم از سرما نه…
Arazazarbaijan.ejtemai@gmail.com

نوشته شده توسط admin در دوشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۸:۲۲ ق.ظ

دیدگاه


پنج − 1 =