چمران مردی که رقصش در برابر مرگ زیبا بود

چمران مردی که رقصش در برابر مرگ زیبا بود

گروه فرهنگی: متن زیر آخرین نوشته شهید دکتر مصطفی چمران می باشد که چند دقیقه قبل از شهادت و در ماشین و در حال رفتن به سوی دهلاویه آن را نگاشته است.
ای حیات ! با تو وداع می کنم ، با همه مظاهر و جبروتت . ای پاهای من ! می دانم که فداکارید ، و به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت صاعقه وار به حرکت در می آیید ، اما من آرزویی بزرگتردارم . به قدرت آهنینم محکم باشید . این پیکر کوک ، ولی سنگین از آرزوها و نقشه ها و امیدها و مسئولیت ها را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانید . در این لحظات آخر عمر ، آبروی مرا حفظ کنید . شما سالهای دراز به من خدمتها کرده اید . از شما آرزو می کنم که این آخرین لحظه را به بهترین وجه ، ادا کنید . ای دستهای من ! قوی و دقیق باشید . ای چشمان من ! تیزبین باشید . ای قلب من ! این لحظات آخرین را تحمل کن .به شما قول می دهم که پس از چند لحظه همه شما در استراحتی عمیق و ابدی آرامش خود را برای همیشه بیابید . من چند لحظه بعد به شما آرامش می دهم ، آرامشی ابدی . چه ، این لحظات حساس وداع با زندگی و عالم ، لحظات لقای پروردگار و لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد .
در راه تومن مسئولیت تام دارم که در مقابل شداید و بلایا بایستم ، تمام ناراحتی ها را تحمل کنم رنجها را بپذیرم ، چون شمع بسوزم و راه را برای دیگران روشن کنم .
ای خدا، من باید از نظر علم از همه برتر باشم تا مبادا که دشمنان ، مرا از این راه طعنه زنند . باید به آن سنگ دلانی که علم را بهانه کرده و به دیگران فخر می فروشند ثابت کنم که خاک پای من هم نخواهند شد . باید همه آن تیره دلان مغرور و متکبر را به زانو در آورم ، آنگاه خود خاضع ترین و افتاده ترین فرد روی زمین باشم .
ای خدای بزرگ ، این ها که از تو می خواهم چیزهائیست که فقط می خواهم در راه تو به کار اندازم و تو خوب می دانی که استعداد آن را داشته ام .تو ای خدای من ، می دانی که جز راه تو و کمال و جمال تو آرزویی ندارم ، آنچه می خواهم آن چیزی است که تو دستور داده ای و می دانی که عزت و ذلت به دست توست و می دانم که بی تو هیچ ام و خالصانه از تو تقاضای کمک و دستگیری دارم .ای مادر هنگامی که فرودگاه تهران را ترک می گفتم تو حاضر شدی و هنگام خداحافظی گفتی (( ای مصطفی ، من تو را بزرگ کردمم ، با جان و شیره خود تو را پرورش دادم و اکنون که می روی از تو هیچ نمی خواهم و هیچ انتظاری از تو ندارم ، فقط یک وصیت می کنم و آن این که خدای بزرگ را فراموش نکنی . ))
ای مادر ، بعد از ۲۲ سال به میهن عزیز خود باز می گردم و به تو اطمینان می دهم که در این مدت دراز حتی یک لحظه خدا را فراموش نکردم ، عشق او آن قدر با تار و پود وجودم آمیخته بود که یک لحظه حیات من بدون حضور او میسر نبود .
به امام موسی صدر:وصیت می کنم به کسی که او را بیش از حد دوست می دارم . به معشوقم ، به امام موسی صدر ، کسی که او را مظهر علی می دانم ، او را وارث حسین می خوانم ، کسی که … از این که به لبنان آمدم و پنج یا شش سال با مشکلاتی سخت دست به گریبان بوده ام متاسف نیستم . از این که آمریکا را ترک گفته ام ، از این که دنیای لذت و راحتی را پشت سر گذاشتم ، از این که دنیای علم را فراموش کردم ، از این که از همه زیبایی ها و خاطره زن عزیز و فرزندان دلبندم گذشته ام متاسف نیستم …تو ای محبوب من ، دنیایی جدید به من گشودی که خدای بزرگ مرا بهتر و بیش تر آزمایش کند . تو به من مجال دادی تا پروانه شوم ، تا بسوزم ، تا نور برسانم ، تا عشق بورزم ، تا قدرت های بی نظیر انسانی خود را به ظهور برسانم …
امام من ، منی که وصیت می کنم ، منی که تو را دوست می دارم … آدم ساده ای نیستم . من خدای عشق و پرستشم ، من نماینده حق ، مظهر فداکاری و گذشت ، تواضع ، فعالیت و مبارزه ام . آتشفشان درون من کافیست که هر دنیایی را بسوزاند ، آتش عشق من به حدی است که قادر است هر دل سنگی را آب کند ، فداکاری من به اندازه ایست که کمتر کسی در زندگی به آن درجه رسیده است …
کسی که وصیت می کند آدم ساده ای نیست ، بزرگترین مقامات علمی را گذرانده ، سردی و گرمی روزگار را چشیده ، از زیباترین و شدیدترین عشق ها برخوردار شده ، از درخت لذات زندگی میوه ها چیده ، از هر چه زیبا و دوست داشتنی است برخوردار شده و در اوج کمال و دارایی ، همه چیز را رها کرده و به خاطر دفاع مقدس ، زندگی دردآود و اشک بار وشهادت را قبول کرده است . آری ای محبوب من ، یک چنین کسی با تو وصیت می کند …
*سخنان دکتر چمران بر مزار دکتر شریعتی
ای علی ! همیشه فکر می کردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت ،و چقدر متاثرم که اکنون من بر تو مرثیه می خوانم !ای علی ! گفتی که هر کس گفتنی هایی دارد و شخصیت هر انسانی به اندازه ناگفتنی های اوست . و من اضافه می کنم که درجه دوستی و محبت من با انسانی دیگر ، به اندازه ناگفتنی هایی است که می توانم با او در میان بگذارم و از این ناگفتنی ها که می خواستم با تو بگویم ، بی نهایت داشتم .
ای علی ! وقتی تو را شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق روحت و قلبت شنا کردم و احساسات خفته و ناگفته خود را در آن یافتم .ای علی ! همراه تو به قلب تاریخ فرو می روم و راه و رسم عشقبازی را می آموزم و به علی بزرگ آنقدر عشق می ورزم که از سر تا به پا می سوزم .
ای علی همراه تو به نخلستان ها ی کنا رفرات می روم و علی دردمند را در دل شب می یابم که سر به چاه کرده و سینه پردردش را خالی می کند.ای علی ! تو دست مرا گرفتی و به ازلیت بردی و فراز و نشیب تاریخ را نشان دادی ،قدم به قدم تخته سنگ های مانع تکامل را به من نمودی ، مرا به دیدار طاق شکسته کسری بردی و اهرام مصر را نمودی و زیر تخته سنگ ها ی آن ،استخوان های خردشده محرومین را دیدم که هنوز فریادشان به آسمان بلند است .
تو مرا به دیدار فرعون بردی که ادعای خدایی داشت و ستمگری های او را نمودی ، تو مرا به دیدار گنج های قارون بردی و عاقبت خدایان زر و سیم را نشان دادی ، تو مرا به خانه بلعم بردی و عاقبت خدعه و تزویر مدعیان دین را روشن کردی که چگونه خدای آسمان را فدای مائده های زمینی می کنند.ای علی ! با خروش تو به جنگ استعمار و استبداد و استحمار بر می خیزم و همراه تو تاریخ را می شکافم و فرعون ها و قارون ها و بلعم ها را لعنت می کنم.
ای علی ! دینداران متعصب و جاهل تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردندو غربزدگان نیز که خود را به دروغ روشنفکر می نامیدند ، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانت ها کردند و رژیم شاه نیز که نمی توانست وجود تو را تحمل کند ، روشنگری تو را مخالف مصالح خود می دید ، تو را به زنجیر می کشید و بالاخره شهید کرد …

نوشته شده توسط admin در یکشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۵:۰۹ ق.ظ

دیدگاه


8 − = یک