چرا طالقانی منتظری نشد

چرا طالقانی منتظری نشد

محمدمهدی تهرانی
گروه تحلیل:شخصیت دوآیت‏الله با هم تفاوت‏های ماهوی داشت؛ طالقانی اگر هزار سالِ دیگر هم می‏زیست هیچ‏گاه منتظری نمی‏شد پرسش از این چرایی و تفکیک میان این دو کاراکترِ شخصیتی واقعیات زیادی را روشن می‏کند؛ خصوصاً برای آنان که می‏خواهند در نقش طالقانی بازی کنند؛ اما راه منتظری را می‏روند. حکایت، حکایت دو چهره‏ای است که اتفاقاً هر دو از سوی امام راحل به عنوان امام جمعه تهران منصوب می‏شوند و برخی جریانات ضدانقلاب می‏کوشند از هر دو برای رسیدن به مقاصد خود بهره گیرند. یکی اجازه‏ این بهره‏برداری را می‏دهد و تکیه‏گاه فتنه می‏شود اما دیگری هرگز! هر دو آیت‏الله طعم زندان‏های سخت شاه را چشیده بودند. منتظری در باب ولایت فقیه کتاب نوشته بود و کتابش به عنوان یکی از منابع مهم و مرجع در بین انقلابیون مطرح شد. او پیوند پُررنگی با جریان راست داشت. نام او به عنوان قائم مقام رهبری از سوی مجلس خبرگان مطرح شده بود. امام، منتظری را حاصل خود عمر می‏خواند. طالقانی نیز در ۱۳۳۹ به اتفاق مهدی بازرگان و یدالله سحابی، نهضت آزادی ایران را بنیان نهاده بود؛ با این همه تحلیلگران او را نهضتی قلمداد نمی‏کنند و معتقدند مواضع او متفاوت از مشی نهضت رقم خورده است. طالقانی، نواب صفوی را نیز در خانه خود مخفی کرد. نماز جمعه به پیشنهاد او در کشور کلید خورد و او خود به عنوان اولین امام جمعه تهران منصوب شد. او و منتظری فتوایی مشترک در زندان صادر کردند که به واسطه‏ نجس بودن کمونیست‏ها، انقلابیون مسلمان را از ارتباط‏گیری با آنها برحذر می‏داشت. هر دو سوابق انقلابی پُررنگی داشتند. با این حال… شرح تفصیلی‏تر ماجرا را می‏توان در چند بند پی گرفت: سال‏های آغازین انقلاب پُر بود از بحث و گفت‏و‏گو راجع به مکاتب مختلف. انقلابیون در این میان می‏کوشیدند کارآمدی اسلام را در اداره‏ جامعه دینی اثبات کنند. درست از همین رو بود که بحث از اقتصاد اسلامی بالا گرفت. در عین حال انواع و اقسام التقاط‏ها وجود داشت. برخی جوانان برآورد مثبتی از مذهب به عنوان یک ایدئولوژی انقلابی نداشتند. در شرایطی که شور انقلابی در کشور حکمفرما بود، گرایش‏های چپ‏گرایانه توجه زیادی را به خود جلب می‏کرد. آیت‏الله طالقانی معتقد بود برخی گرایش‏ها به سمت جریانات چپ‏گرا ناشی از عدم تبیین کامل و تمام مکتب اسلام است. او از پایگاه اسلام سخن می‏گفت، به انحرافات واقف بود و درعین حال می‏کشید با زبانی پدرانه انحرافات را نقد کند و همه را زیر پرچم اسلام گرد آورد. درست از همین رو بود که گروه‏های مختلف راست‏گرا و چپ‏گرا برای او احترام زیادی قائل بودند و بسیاری از او با عنوان “پدر طالقانی” یاد می‏کردند. طالقانی اما خطاب به کسانی که به او خرده می‏گرفتند، می‏گفت:»شما فکر می‏کنید من طرفدار اینها هستم؟ مطمئناً اگر آنها بفهمند که من بر خلافشان حرفی زده‏ام از من می‏بُرند، ولی من غرضم از مدارا با اینها این است که اینها به اسلام جلب شوند تا بتوانیم اشتباهاتشان را رفع کنیم، کاری کنیم که به راه بیایند.« تعبیر امام در خصوص آیت‏الله چنین است:»او براى اسلام به منزله حضرت ابوذر بود؛ زبان گویاى او چون شمشیر مالک اشتر بود؛ بُرنده بود و کوبنده.« حکایت منتظری اما به کلی متفاوت است. حکایت، در اینجا حکایت نفوذ و فریب و دلباختگی است. جریان مهدی هاشمی در بیت آیت‏الله نفوذ می‏کند تا بتواند در آینده مقاصد اصلی خود را با اتکاء به قائم‏مقام رهبری پی بگیرد. مواجهه‏ی منتظری با این جریان اما آگاهانه و هوشمندانه نیست؛ ساده‏لوحانه است. او تبدیل به تکیه‏گاه جریانی شوم می‏شود، منافقین دیدگاه‏های خود را به او دیکته می‏کنند و حرف‏های خود را از زبان او می‏زنند. امام(ره) در نامه خود خطاب به منتظری تصریح می‏کنند:»به قدرى مطالبى که مى‏گفتید، دیکته شده‏ی منافقین بود که من فایده‏اى براى جواب به آنها نمى‏دیدم… شما مشغول به نوشتن چیزهایى مى‏شوید که آخرتتان را خراب‏تر مى‏کند… از آنجا که ساده لوح هستید و سریعاً تحریک مى‏شوید در هیچ کار سیاسى دخالت نکنید، شاید خدا از سر تقصیرات شما بگذرد… دیگر نه براى من نامه بنویسید و نه اجازه دهید منافقین هرچه اسرار مملکت است را به رادیوهاى بیگانه دهند… نامه‏ها و سخنرانی‏هاى منافقین که به وسیله شما از رسانه‏هاى گروهى به مردم مى‏رسید؛ ضربات سنگینى بر اسلام و انقلاب زد و موجب خیانتى بزرگ به سربازان گمنام امام زمان- روحى له الفداء- و خون‏هاى پاک شهداى اسلام و انقلاب گردید؛ براى اینکه در قعر جهنم نسوزید خود اعتراف به اشتباه و گناه کنید، شاید خدا کمکتان کند…« پای دو خط در میان بود: مدارای پدرانه، دلباختگی ساده ‏لوحانه.
طالقانی آن‏گاه که لازم بود با صراحت صف خود را جدا کند، چنین می‏کرد. او در رودربایستی با گروهک‏ها نماند و نگران از دست دادن محبوبیت خود هم نبود. آیت‏الله، مخلص بود. طالقانی در آخرین نماز جمعه‏اش در خصوص خطر منافقین تصریح کرد:»هر چه ما مسلمان‏ها از اول اسلام ضربه خوردیم به دست منافقین بوده است نه به دست کفار. کفار چهره‏ی شناخته شده‏ای دارند. صفشان جداست.
ولی منافق یعنی انسان چند چهره و آن کسی که با چهره دین نفوذ می‌کند در صف مسلمان‏ها. امروز برادرها، خواهرها، فرزندان عزیز اسلام، ما دچار چنین منافقان شرور و حیله‌گر و فریبکاری هستیم که گاه به چهره اسلام در می‌آیند و به چهره ایرانی. بسیار هم اظهار دلسوزی می‌کنند برای مردم ولی وابسته و مرتبط به جاهای دیگر هستند. چهره، چهره ایرانی، ولی روح و درون و نفسش، نفس و اندیشه و فکر عرف امپیرالیسم، صهیونیسم و دیگر قدرت‌ها. یعنی کوبیدن مسلمان‏ها در چهره اسلام و ایرانی و اختلاف در صفوف…« او به صراحت از ماجرای فتنه‏های کردستان و سنندج سخن گفت و برخی مواضع خود را اصلاح کرد.
رهبر انقلاب می‏فرمایند:«این آدم، آدم صافی بود، روراست بود، بی‌شائبه و بی‌شیله‌پیله بود. نتیجه‌ی این بی‌شیله‌پیله بودن [هم] صراحتش بود، صراحت در بیان… این خطبه را نمی‏شود عادی به حساب آورد؛ اینها دائماً می‏گفتند “پدر طالقانی”، اصلاً خودشان را فرزندان او معرفی می‏کردند، به عنوان “پدر” او را اسم می‌بردند. کیست که توی این رودربایستی گیر نکند؟ آن آدمی که توی اینجور رودربایستی‌ها گیر نکند و برود آنجور قرص و محکم توی خطبه و موضعِ به آن صراحت و به آن شدّت بگیرد، کیست؟ اینجور آدمی را آدم واقعاً بگردد پیدا کند! مرحوم طالقانی اینجوری بود. من بعد از همین خطبه‌ی ایشان تلفن کردم؛ گفتم آقا من خواستم از شما تشکر کنم به خاطر این خطبه، گفت بله، خیلی‌ها هم تلفن می‏کنند فحش می‏دهند به خاطر همین خطبه! اینجوری بود دیگر، تحمل می‏کرد.» منتظری اما متفاوت بود. امام در نامه به منتظری نوشتند:»در همین دفاعیه ی شما از منافقین، تعداد بسیار معدودى که در جنگ مسلحانه علیه اسلام و انقلاب محکوم به اعدام شده بودند را منافقین از دهان و قلم شما به آلاف و الوف رساندند و مى‏بینید که چه خدمت ارزنده‏اى به استکبار کرده‏اید. در مسئله مهدى هاشمىِ قاتل، شما او را از همه متدینین متدین تر مى‏دانستید و با اینکه برایتان ثابت شده بود که او قاتل است مرتب پیغام مى‏دادید که او را نکشید. از قضایاى مثلِ قضیه مهدى هاشمى که بسیار است و من حالِ بازگو کردن تمامى آنها را ندارم. شما از این پس وکیل من نمى‏باشید و به طلابى که پول براى شما مى‏آورند بگویید به قم منزل آقاى پسندیده و یا در تهران به جماران مراجعه کنند. بحمداللَّه از این پس شما مسئله مالى هم ندارید.« منتظری حاضر به مرزبندی با مهدی هاشمی نبود. طالقانی اگر چه از همان سال‏های زندان به گفت‏ و‏گو با چپ ‏ها می‏ نشست اما در عین حال فاصله‏ ی خود را نیز با برخی جریانات حفظ می‏ کرد و حتی در مواردی از دیدار با آنها امتناع می ‏نمود. منتظری اما بیت خود را به محفلی برای جریان نفوذ و ضد انقلاب تبدیل کرده بود.
باند مهدی هاشمی در بیت آیت‏ الله کارها را در دست داشت و بیت را پایگاه خود می‏دید وقتی به دستور بشارتی و ذیل نظر مهندس غرضی، مجتبی طالقانی به واسطه‏ی گرایش‏های چپ‏گرایانه و اتهام دست داشتن در تصفیه‏های درون سازمانی دستگیر شد، حتی دیگر بخش‏های سپاه نیز از این ماجرا اطلاع نداشتند. با تلاش‏های نزدیکان آیت‏الله طالقانی بود که بالاخره مشخص شد چه بر سر مجتبی آمده و در کجا به سر می‏برد. برخورد با مجتبی که به عنوان نماینده آیت‏الله طالقانی به دفتر جنبش آزادی‏بخش فلسطین رفته بود تا پیامی از یاسر عرفات برای آیت‏الله بیاورد، آیت‏الله را آزرده کرد. طالقانی معتقد بود برخی حرکت‏های خودسرانه در کشور همچنان وجود دارد که مشکلات را بیشتر می‏کند. درست از همین رو بود که از تهران خارج شد و دفاتر خود را نیز بست. متعاقب این اقدام گروهک‏ها کوشیدند تا با تظاهرات از فرصت پیش آمده بهره‏برداری کنند. حتی مجاهدینی‏ها پیشنهاد کردند قوای نظامی خود را در اختیار آیت‏الله قرار دهند! امام در خصوص کسانی که به خیابان‏ها آمده بودند، فرمودند:»خود آنها با آقاى طالقانى مخالفند. هر روزى که دستشان برسد سَرِ او را مى‏بُرند و سر امثال او را! لکن حالا بهانه دستشان افتاده است که مثلًا آقاى طالقانى رفته‏اند بیرون! این بهانه دستشان افتاده، و آن بساط را در مدرسه‏هاى ما و در خیابان‏هاى ما اینها درست کردند، و براى کمیته‏ها شروع کردند تبلیغات سوء کردن… انتقادات روى این است که اغراض در کار هست؛ اغراض از کمیته‏ها زیاد است؛ تبلیغات سوء بکنند… و الّا خُب، این مردمى که در مسئله آقاى طالقانى که مورد احترام همه ما هست- این مردمى که جلو افتادند و این تظاهرات را کردند، اینها براى خاطر آقاى طالقانى این کار را کردند؟! یعنى اینها علاقه دارند به آقاى طالقانى؟! آن کسى که خدا را قبول ندارد، با آقاى طالقانى که خدا را قبول دارد و- عرض مى‏کنم که- شخص روحانى است و متعبّد به اسلام است، براى او این کارها را کردند؟! یا براى اینکه نگذارند یک محیط سالم باشد؟!« امام کمی بعد نیز فرمودند اگر احمد من هم خطا کند باید دستگیر شود. سید احمد به هر شکلی که بود خود را به آیت‏الله رساند تا پیام امام را برساند و از سوء استفاده‏ ی مجاهدینی ‏ها بگوید. آیت‏الله نیز بلافاصله آمد قم و طی یک سخنرانی در مدرسه فیضیه هم از کمیته‏ ها دفاع کرد و هم از امام سخن گفت. او به این ترتیب هم کوشید راه سوء استفاده‏ها را سد کند، هم اجازه‏ی تضعیف کمیته‏ ها را ندهد و هم فرصتی برای ایجاد دوگانگی بین خود و امام باقی نگذارد. آیت‏ الله منتظری اما به جای آنکه به نظر امام وقعی نهد، در پاسخ نوشت:»… شما در شناخت سید مهدی که دیگران او را نزد شما به صورت غول خطرناک مجسم کرده‏اند!! اشتباه کردید!« او پا را از این فراتر نهاد و نوشت:»… اگر امام مرا تحت فشار قرار دهد حساب خود را از نظام جدا خواهم کرد.« طالقانی اگر چه گاه نظراتی متفاوت از انقلابیون داشت اما باز هم ابوذر انقلاب بود.
منتظری اما موجب شد امام با دلی سوخته تصریح کند:»خدا انشاءالله مرا ببخشاید و مرگم را برساند.« منتظری به نظرات امام وقعی نمی‏نهاد؛ طالقانی اما بعد از ماجرای فرزندش در فیضیه در خصوص امام تصریح کرد:»این مخلص… نسبت به رهبری ایشان بارها و بارها نظر داده‌ام و رهبری قاطع ایشان را برای خود پذیرفته‌ام و همیشه سعی کرده‌ام که مشی من از مشی این شخصیت بزرگ و افتخار قرن و اسلام خارج نباشد.« طالقانی هیچ‏گاه منتظری نمی ‏شد؛ چون ساده‏ لوح نبود، آنجا که لازم بود با صراحت خط خود را از غیرانقلابیون جدا می‏کرد، ولایت رهبری را “در عمل” برای خود فرض می‏دانست و اگر از روی بی‏ اطلاعی گاهی از جریانی حمایتی می‏کرد، به محض اطلاع مواضع خود را سریع و صادقانه تصحیح می ‏نمود.
رهبر انقلاب می‏ فرمایند:»دشمن می‌خواست از عنوان و محبوبیت و وجهه آیت‌الله طالقانی برای آنچه که تصور می‌کرد تضعیف انقلاب است، استفاده کند. ولی مشت محکم طالقانی بر پوزه دشمن وارد آمد. دشمن منافق و دشمن ظاهر و آشکار سعی می‌کرد با توجه دادن به مرحوم آیت‌الله طالقانی، رهبری را تجزیه کنند. طالقانی همان حرفی را زد که امیرالمؤمنین علی‌بن‌ابیطالب نسبت به پیغمبر(ص) آن حرف را گفت.
امیرالمؤمنین فرمود: “کنا اذا احمر البأس اتقینا برسول‌الله” در میدان‌های جنگ وقتی آتش جنگ گداخته می‌شد ما به پیغمبر(ص) پناه می‌بردیم مرحوم آیت‌الله طالقانی گفت: »من هر وقت مأیوس می‌شوم، هر وقت دلسرد می‌شوم، می‌روم قم خدمت امام امت می‌رسم و از او روحیه و اعتماد به نفس می‌گیرم.«

نوشته شده توسط admin در پنجشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۴ ساعت ۶:۱۸ ق.ظ

دیدگاه


5 + هشت =