نسبت خلق و نقد آثارادبی با جامعه شناسی ادبیات

نسبت خلق و نقد آثارادبی با جامعه شناسی ادبیات

علی رزم‌آرای
گروه فرهنگی:ادبیات در ذات خود پدیده ای چند وجهی است. اما نه آنگونه که پدیدارشناسان، پدیده را امری متصل و به همراه دیگر پدیده¬ها، دارای بعد می¬دانند. برخلاف ادبیات پدیده¬ای قائم به ذات است و خارج از حوزه خود، هرچیزی می¬تواند باشد الا ادبیات!با این وصف ادبیات پدیده¬ای چند وجهی است. آنجا که با تاریخ و سیر تطور و تکامل خود طرف است، آنجا که با طرح پرسشی در کالبد اصلی خود با فلسفه و یا عرفان هم ردیف می¬شود و یا آنجا که با اساطیر و یا در ابعاد معاصر و جدید با جامعه¬شناسی، روان¬شناسی و یا نقد و… هم سو و هم مسیر می¬شود.ادبیات در دوران معاصرت خود در پهنای علوم بینارشته¬ای و در کشاش همه دغدغه¬های خرد و کلان بشر و بشریت همواره با اعماق جان هستی، انسان و جسم مادی او داد و ستد داشته و دارد. این داد و ستد را می¬شود به نوعی شیرخوران متقابل انسان، انسان مؤلف یا انسان مخاطب، زن و یا مرد و.. با هستی و دقیق¬تر هستی خود انسان، تعبیرکرد.تغذیه از هم، برای رشد همه جانبه و چند وجهی! ادبیات و همراه آن هنر به این سیاق وارد گفتمان تکاملی انسان و هستی می¬شود. اصلا ًادبیات وهنر، خود شاهد و به شکل عمیق¬تر نقطه اوج این تکامل به شمار می¬آید.برای مثال، ادبیات غنی زبان مادری ما در منطقه آذربایجان و روشن¬تر ادبیات غنی زبان فارسی و میراث آن! آیا ادبیات ترکی¬آذربایجانی چه نسبتی با هستی و حیثت یک انسان ترک زبان-آذربایجانی دارد و یا به شکل مشابه در ادبیات و در زبان فارسی، چرا یک ایرانی که به هر زبان تکلم می¬کند، به شکل شخصی ارتباط ارگانیک و بسیار عمیقی با این ادبیات پیدا می¬کند؟! یکی از راه¬های بررسی این ماجرای ژرف و بسیار پراهمیت، گام نهادن در مسیر نقدادبی و آنگاه بررسی چند میدانی ادبیات و در اینجا جامعه¬شناسی ادبیات وهنر است. نقد ادبی یا هنری در یک بیان کلی به هر نوع ارزیابی، بحث و تفسیر هنر و آثار هنری و ادبی گفته می¬شود. شاید بتوان گفت از بدو پیدایش ادبیات وهنر، نقد نیز شکل گرفته است زیرا انسان¬ها برای فهم آثار ادبی وهنری و برقرار ارتباط با آنها همواره نیازمند چون و چرا کردن درباره این آثار بوده¬اند و به نوعی به قضاوت و ارزیابی درباره این آثاره می-پرداخته¬اند. با وجود این، فارغ از معنای کلی نقد هنری یا ادبی و ریشه¬های ارسطویی و قرون وسطایی آن، چیزی که به نام نقد و مطالعه ادبیات و هنر در معنای امروزی آن می¬نامند عمدتاً در دوره مدرن یعنی از قرن هیجدهم به بعد شکل گرفته و توسعه یافته است. برای مثال جنبش رمانتیک بریتانیا بر توسعه نقد ادبی در قرن نوزدهم تاثیر مهمی گذاشت و مفهوم¬ها و ایده¬های زیباشناختی تازه¬ای را به عرصه هنر و ادبیات وارد ساخت. از جمله این که ابژه ادبی و هنر لزوما نباید امر زیبا، شریف و کامل باشد، بلکه ادبیات و هنر می¬تواند »امرمعمولی« و پیش پا افتاده را به »امرمتعالی« ارتقاء بخشد. به شکل کلی اینکه نقد ادبی و هنری در نیمه دوم قرن نوزدهم با منتقدان برجسته¬ای مثل موتیو آرنولد شاعر و منتقد فرهنگی انگلیسی توسعه یافت و در قرن بیستم نقد و مطالعه ادبیات و هنر ابعاد بسیار گسترده¬تر یافت. در ادبیات ونقدجدید، فرمالیسم روسی و نظریه ادبی شامل ساختارگرایی، پساساختارگرایی و نقد فمنیسیتی و … مورد مطالعه ادبی بودند. زیباشناسی در نقد و ادبیات:می¬توان زیباشناسانه را در سطوح مختلف تخصصی و عمومی نقد ادبی و هنری رایج دانست که البته هست!. سطح تخصصی هنگامی است که منتقدان و هنرشناسان مختخصص نقد هنری به ارزیابی آثار هنری می¬پردازند. هدف این ارزیابی¬ها معمولاً سنجش میزان موفقیت هنرمند و اثری هنری در تأمین معیارهای زیباشناختی مورد اجماع و تایید اجتماع هنری و منتقدان هنر و همچنین نوآورانگی اثر است. اما نقد زیباشناختی عمومی یا کلاسیک به ارزیابی¬ها و شناخت¬های زیباشناسانه عامه مردم از آثار هنری مربوط است. مردم عادی غیرمتخصص در هنرو نقدهنری، هنگام مواجه با آثار هنری نسبت به این آثار نوعی شناخت و ارزیابی در ذهن و ضمیرشان وجود دارد و یا شکل می¬گیرد. وقتی می¬گوییم شعر حافظ، غزل کلاسیک و سبک عراقی و دارای ایهام است. در اینجا نوعی ارزیابی فنی و ذوقی متکی بر زیباشناسی عمومی یا کلاسیک درباره شعر حافظ ارائه کرده¬ایم زیرا شعر حافظ را بر اساس معیارهای ادبی به عنوان غزل (و نه قصیده یا چیز دیگر) و متعلق به سبک¬ عراقی (نه خراسانی و سبک های دیگر) و درعین حال از نظر کاربرد صنعت ایهام (و نه صنایع دیگر) ارزیابی فنی کرده¬ایم. اما در زیباشناسی مدرن، نقد زیباشناسی حول محور فرم اثر و کالبد اثر می¬چرخد و در این معنا اطلاق جمال¬شناسی که در خود معنای متفاوت اما هم بعد صورت و زیبا را می¬نمایاند، بهتر است. اصولاً در ترجمه صحیح زیباشناسی به زبان فارسی در شکل کلی، جمال¬شناسی صحیح¬تر است تا زیباشناسی! روان‌کاوای در نقد و ادبیات: در این نوع نقد، اثرادبی و هنری به مثابه یک پدیده روانی پیرامون این که تا چه میزان باخصوصیات¬ذهنی، شخصیتی، تربیتی، عاطفی، فردی و ویژگی‌های زیستی انسان خلق کننده¬اثر و مخاطب اثر قابل سنجش و درک و فهم است، موردی بررسی واقع می¬شود. از نگاه روانکاوانه، هنر وادبیات ریشه¬ای جزء ویژگی‌ها و نیروهای درونی انسان به شکل جمعی یا فردی ندارد. به شکل ساده انسان هنرمند در فرایند خلق اثر الهام می‌گیرد و این الهام گرفتن دارای منبع بیرونی و در عین حال منشا درونی است. چیزی به نام نفس در درون هنرمند وجود دارد که این نفس می‌تواند از محیط، متافیزیک، طبیعت و دیگران چیزهایی را تحت عنوان الهام دریافت کند.
از یک طرف در فرایند دریافت الهام، سازوکارهای درونی اتفاق می‌افتد و از طرف دیگر خود اثر ادبی وهنری به ابعاد روانکاوانه انسان بر می‌گردد .به‌عبارتی نه تنها هنرمند دارای نفس¬الهام‌پذیری است، بلکه محتوای اثر او نیز بازتاب مجموعه پدیده‌های روانی است، زیرا اثرادبی و هنری برای انسان نوشته می‌شود و برگرفته از ویژگی‌های انسانی است. بنابراین ابعاد فردی و جمعی روانکاوانه انسانی در هر شکل در اثرادبی و هنری دخالت دارد. شناخت تاریخی در ادبیات و نقد:ما می‌توانیم یک نقد و شناخت تاریخی از اثر هنری نیز داشته باشیم. یعنی اینکه همه هنر و ادبیات و آثار ادبی وهنری در یک بستر اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و… شکل می‌گیرد که این بستر در طول زمان یک فرایند تاریخی را طی می‌کند، به این معنا که با تحول و تغییر تاریخی بستر، سبک‌ها و محتواهای آثار هنری یعنی مضامین و فرم‌ها دستخوش دگرگونی‌هایی می‌شوند به همین دلیل وقتی که آثار هنری را به طور تاریخی مشاهده می‌کنیم، می‌بینیم که یک فرایند و تحول تاریخی اتفاق افتاده است که هنرها در آن بستر شکل گرفته‌اند. در یک نگاه دیگر می‌توان گفت نه تنها تحول سبک‌های هنری در بستر تاریخی قابل مطالعه است بلکه در درون آثار هنری می‌توانیم ویژگی‌های تاریخی جوامع را نیز ببینیم. مقوله هنر و زمان بسیار به هم آمیخته هستند، به طوری که بدون در نظر گرفتن عنصر زمان نمی‌توان به فهم درستی از اثر هنری دست یافت. یعنی نه تنها در شرایط تولید و تکوین اثر هنری بلکه در شرایط درک و فهم اثر هنری نیز تاریخ دخالت دارد. درک فلسفی در ادبیات و نقد: هر فرد انسانی می‌تواند یک درک فلسفی ازادبیات وهنر نیز داشته باشد. فلسفه کلی‌ترین ادراک ما از هستی و وجود را تشکیل می¬دهد. فلسفه تلاشی است برای ادراک مفهومی عالم. اینکه عالم چیست؟ ما دراین عالم کیستیم؟ ونسبت بین ما، عالم و هستی چیست؟ و مقولات کلانی مثل زمان و مکان چیست؟ واینکه هنر به مثابه یک مقوله فلسفی چیست؟ تلاش برای فهم چیستی و جوهرادبیات و هنر از جمله مباحث مطرح شده در نگاه‌های فلسفی به ادبیات وهنر است. منابع:
ساختار و تأویل متن- بابک احمدی
جامعه¬شناسی ادبیات- لوسین گلدمن
جهان، متن، منتقد- ادوارد سعید
عمل نقد- کاترین بلزی
جامعه شناسی رمان و دفاع از جامعه شناسی رمان- جورج لوکاچ

نوشته شده توسط admin در یکشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۳ ساعت ۵:۳۵ ق.ظ

دیدگاه


− 8 = یک