قطران سند ادبی ارتباط آذربایجان با شاهنامه

قطران سند ادبی ارتباط آذربایجان با شاهنامه

سجاد آیدنلو
قسمت دوم
گروه تاریخ: درباره »هزار افسان« مورد اشاره قطران، چاره ای جز طرح چند گمان و احتمال نیست؛ نخست این که: شاید مراد قطران، همان تصنیف کاراسی- به شرط اعتبار مطلب مقدّمه شاهنامه- است که چه بسا به سبب شاهنامه خوان بودن مصنّف، روایت هفت خان اسفندیار نیز در آن بوده است. یا این که قطران به ضرورت قافیه و با توجّه به این که در بیت بعد، این داستان (هفت_خان) را شگفت انگیز و باور نکردنی می_داند، ترکیب »هزار افسان« را خود ساخته ـ یا به تأثیر از نام کتابی که بنیاد هزار و یک شب است به کار گرفته ـ تا بر جنب? افسانه ای بودن هفت خان اسفندیار بیشتر تأکید کند.
احتمال سوم این است که وی این تعبیر را برای شاهنامه فردوسی استعمال کرده است، حال یا از روی اشتباه (محجوب، ص۲۳۳) یا به منظور دروغین نمودن درونمایه و داستان‌های آن در برابر کارهای واقعی ممدوح و یا به معنای کلّی افسانه‌ها و روایات باستانی و پهلوانی بدون در نظر داشتن روابط دقیق واژه‌ها (در ترکیب) یا بار تعریض آمیز و منفی.
۱۳ قطران در جای دیگری نیز این ترکیب را در ارتباط با بلبل به کار گرفته است که باز تصریح لازم را ندارد و دقیقاً معلوم نیست که منظور او نام کتابی ویژه است یا معنایی به سان مثلاً : »نغمه‌های گوناگون و دلفریب«:
سمن لؤلؤ نماینده، سرشک از گل گراینده/به باغ اندر سراینده هزار آوا هزار افسان
*راه‌های انتقال شاهنامه به آذربایجان
با پذیرش توجّه قطران به شاهنام? فردوسی و احتمال بهره مندی او از متون حماسی- اساطیری دیگر، نکت? بسیار مهم و شایان بحث این است که چگونه و از چه راه‌هایی اثر فردوسی و سایر منابع احتمالی در آن مدّت زمان تقریباً کوتاه با دشواری‌های نسخه نویسی و انتقال آثار، مسافت بسیار دور خراسان تا آذربایجان را در نوردیده و در تبریز به دست قطران رسیده است؟
بر پای? روی دادهای تاریخی، اصلی‌ترین عامل ارتباط مردم خراسان و آذربایجان در آن روزگار پیروزی‌های سلجوقیان و گسترش محدود? فرمان_روایی آن‌ها از خراسان به عراق و آذربایجان است که پیوندهای فرهنگی ـ اجتماعی و تأثیر و تأثّرات میان مردان این نواحی را موجب می شود (بهار ۱۳۷۵، ج۲، ص۶۶-۶۵ و زرین کوب ۱۳۷۵ ص۲۶۶).
پیش از این، به دلیل وجود حکومت‌های مستقل کوچک بزرگ در سرزمین‌های مختلف ایران، ارتباطات محدودتر بوده (خلیل شیروانی ۱۳۷۵، ص۱۸مقدمه) و از هنگام درگذشت مسعود غزنوی (۴۳۲ ه‍.ق) تا تثبیت رسمی سلجوقیان نیز دوران آشفتگی و فترت در ایران حاکم بوده است؛ امّا قطران در همین اوضاع نامنسجم و پیش از آن که سلاجقه قدرت واحدی را ایجاد کنند، با شاهنام? فردوسی آشنا شده و این موضوع را نمی توان با تبعات پیش روی و استقرار سلسل? سلجوقیان مرتبط دانست.
بر این اساس و با عنایت بدین که تاریخ آذربایجان از سال ۳۷۰ه.ق، یعنی زمان تقریبی آغاز سرایش شاهنامه در توس تا سال ۴۲۰ه‍.ق که محتملاً قطران قبل از آن شاهنامه را در اختیار گرفته است۱۴ ـ در تاریکی و ابهام است (کسروی، ص۱۱۶-۱۴۴ و فرای، ۱۳۷۲، ج۴ ص۲۰۵)، چاره ای جز دست یازی به احتمالات نیست، از آن جمله این که: چه بسا در آشفتگی‌های آن سال‌ها و حتّی شاید قبل از آن افرادی از خراسان به آذربایجان مهاجرت کرده یا گریخته و مثلاً نسخه‌ای از شاهنامه را نیز با خود آورده باشند.
در تأیید این موضوع، دست کم یک نمونه در خور اعتماد و توجّه موجود است و آن کوچ اسدی توسی است از خراسان و آذربایجان که معمولاً در حدود سال ۴۴۷ ه‍.ق تصوّر می‌شود ولی دکتر خالقی مطلق به سبب نزدیکی بسیار اسدی به وزیر ابودلف در نخجوان و سال‌های درازی که برای پدید آمدن چنین تقرّبی – گه شاعر و وزیر، بزم خصوصی باده گساری بر پا کنند – لازم است و نیز سکوت نظامی عروضی (در چهار مقاله) و عوفی (در لباب الالباب) دربار? سخنوری مانند اسدی، معتقدند که وی سال‌ها پیش از ۴۴۷ ه‍.ق و حتّی در آغاز جوانی و قبل از اشتهار خراسان را برای یافتن ممدوح به سوی آذربایجان و شمال غرب ایران ترک کرده است (هرن ۱۳۵۶، ج۱ ص۳۹؛ همچنین رک ۱۴) (یادداشت مترجم)؛ بنابراین، بعید نیست که او آگاهی‌ها و شاید اسناد میراث ادب حماسی ایران (مانند دست‌نویسی از شاهنامه) را با خود بدان مناطق برده و در گسترش فرهنگ شاهنامگی مؤثر بوده باشد؛ به گونه ای که چندین سال بعد (۴۴۵ ه‍.ق) مهتران نخجوان، آشکار از فردوسی و شاهنامه و منظومه‌های پهلوانی سخن می گویند. در این بیت قطران که پیش‌تر هم ذکر شد: هزار ره صفت هفت خان و رویین دژ/فزون شنیدم و خواندم من از هزار افسان
اگر »شنیدم« بر پایه حقیقتی استوار باشد می‌توان گفت گه خواندن داسان‌های پهلوانی و ملی یا همان »شاهنامه‌خوانی« بدان هنگام در آذربایجان و سرزمین‌های شمال غرب ایران متداول بوده و ممکن است که یکی از راه‌های انتقال و نشر شاهنامه و داستان‌ها و کسان آن در این بخش از ایران همین شاهنامه خوانان بوده باشند. شاهنامه‌خوانی در معنای عام- و نه صرفاً شاهنام? فردوسی- از همان عصر محمود غزنوی رایج بوده و کاراسی نام یا لقب معروف‌ترین شاهنامه‌خوانی است که از آن دوران به ما رسیده و گویا اصطلاح »شهنامه‌خوان« نخستین بار در ادب پارسی در شعر فرخی آمده است (لسان ۱۳۷۵، ج۳، ص۴۲۰-۴۱۸). جالب این که به گفت? فردوسی در دیباچ? شاهنامه، مدّتی متن منثور شاهنامه روایت می‌کند که در سال ۴۳۸ ه‍. ق با قطران در تبریز دیدار کرده و قطران: »دیوان منجیک و دیوان دقیقی بیاورد و پیش من بخواند و هر معنی که او را مشکل بود از من بپرسید« (ناصرخسرو، ۱۳۷۳، ص۹).
این نکته نشان می‌دهد که قطران، پیش از سال ۴۳۸ ه‍.ق با دیوان دو تن از شاعران دیگر خراسان، دقیقی توسی و منجیک ترمذی، که تقریباً هم‌روزگار فردوسی بوده‌اند، آشنا و مأنوس بوده است و خود همین موضوع نیز مانند چگونگی رسیدن شاهنامه به آذربایجان قابل تأمل است. مرحوم استاد ملک الشعرای بهار انتقال این دیوان‌ها را نتیجه سرزمین‌گشایی‌های طغرل و آلب ارسلان سلجوقی و ارتباط خراسانیان و آذربایجان می‌دانند (بهار، ج۲، ص ۶۶-۶۵) روان‌شاد دکتر سجادی هم احتمال داده‌اند این زمان، در فاصل? سال‌های ۴۲۰ تا ۴۳۰ ه‍.ق باشد؛۱۶ امّا مسأل? دسترسی قطران به دیوان دقیقی و منجیک ـ و حتّی فرّخی که به دلیل شباهت سبک قطران به اشعار او، احتمالاً دیوان وی را نیز در دست داشته است ـ با شاهنامه دو تفاوت مهم دارد: نخست این که دیوان آن شاعران ـ و به گمان بسیار از آنِ منجیک که تا امروز باقی نمانده است ـ در مقایسه با شاهنامه بسیار کم‌حجم است و طبعاً استنساخ و جابه‌جایی آن‌ها آسان‌تر بوده؛ دو دیگر و مهم‌تر، موضوع مخالفت با شاهنامه و سیاست تغافل و سکوت دربار? آن در مقطع زمانی مورد بحث است که کتابت و انتقالش را محدود می‌کرده است؛ در صورتی که اشعار منجیک و دقیقی و فرخی چنین منع و محدودیتی نداشته‌اند.
از این روی، شاید به رغم بی‌توجهی زمامداران و درباریان و نیز متون رسمی ادبی و تاریخی به شاهنامه، وارثان و حافظان اصلی حماسه ملی ایران، یعنی مردم، علاوه بر خواندن و نگه داشتن دست‌نویس‌هایی از شاهنامه در خانه، چه بسا در تکثیر و توزیع آن نیز می‌کوشیدند و به پایمردی آن‌ها بوده است که شاهنامه‌ای به تبریز و نزد قطران رسیده است.
با وجود همه این گمان‌ها که برخاسته از عدم اشارات روشنگر در منابع مربوط به آن عصر و ابهام‌آمیز بودن تاریخ آذربایجان (از ۳۷۰ ۴۲۰ه‍.ق) و آگاهی‌های بسیار اندک از دو ده? آغازین سرگذشت قطران است، در این که قطران با شاهنامه فردوسی و به طور کلّی فرهنگ شاهنامگی، آشنایی دقیق و گسترده‌ای داشته است؛ به سختی می‌توان تردید کرد که در این‌جا برای تأیید و آگاهی بیشتر، باز شواهد دیگری از اشارات و تلمیحات او آورده می‌شود.
*شواهد دیگر از اشارات شاهنامگی قطران
بیوراسپ:ابر تاریک اندر آمد چون روان بیوراسپ/باغ و بستان را چو روی و رای آفریدون کند
فرجام کار جمشید:نیک خواهان تو را باد از جهان انجام نوح بدسگالان تو را باد از جهان انجام جم
در شاهنامه جمشید پس از صد سال زندگی نهانی، به دست ضحاک گرفتار و با اره دو نیم می_شود.تقسیم کردن فریدون جهان را میان پسران:/مچو افریدون بگیرد ملک عالم سر بسر/وانگهی تدبیر ملک خیل فرزندان کند
وفاداری ایرج:وفای ایرج و فرهنگ سلم و فرّ افریدون/زبان زال و سهم سام و دست رستم دستان
این ترکیب (وفای ایرج) اشاره دارد به برخورد نیک و فروتنان? ایرج با برادران بدسگال خویش در شاهنامه.
سام، نریمان و گرشاسب/سوارشان همه هر یک چو سام بن گرشاسف/پیاده شان همه هر یک چو رستم دستان
به مردی نیست کم از پور دستان/سیاست را بود پور نریمان
سپید مویی زال:زال زر اندر ازل زلزال شمشیر تو دید/در ازل شد خنگسار از هول آن زلزال، زال
کشواد و گودرز:گر چه از گودرز و گشوات گهر، یک موی تو/بهتر از هفتاد گودرز و ز گشواد آفرید
گشواد پدر گودرز است و نام وی و فرزندش از تلمیحات بسیار نادر در ادب پارسی است:
نوذر:دوری ز بند و دستان، با رای و هوش دستان/با زور پور دستان، با فرّ و یال نوذر/نام این پادشاه در ادب پارسی ، سخت اندک آمده است.
توس: ای میر به جنگ کافران رفتی/با میر بسان طوس بن نوذر
این نام هم از اشارات کم کاربرد است.
پور پشنگ:دوستان را از اب بد [ابده] پاینده چون پور ملک/صاعقه بر دشمنان بارنده چون پور پشنگ
ای به هنگام سخا چون پورقباد/وی به هنگام سخن گفتن چون پور پشن
پدر افراسیاب در شاهنامه، پشنگ نام دارد و محتملاً (پشن) در شاهد دوم، صورت مخفّف آن است (رستگار فسانی، تهمتن:گر بدیدی تهمتن یک حمل? تو روز رزم/پیش تو هرگز نبردی نام مردی تهمتن
رستم و نبرد مازندران:نکرد رستم دستان ز بهر کی کاووس/به روز قهر مازندران نبرد چنین
رستم و سهراب:امیر جستان گیتی گشا چو کاووس است/ابوالمعالی رستم مخالفان سهراب
رستم و گنگ: بدین زودی ظفر کو یافت بر محکم دژی چونین/نه رستم بر گنگ و نه حیدر یافت بر خیبر
این اشاره محتملاً ناظر است بر حضور رستم در نبردی که کیخسرو، گنگ دژ را که افراسیاب در آن پناه گرفته است، می گشاید. در شاهنامه چند بار از رستم در این جنگ نام رفته است؛ برای نمونه: به رستم بفرمود تا همچو کوه/بیامد به یک سوی دز با گروه
بدانگه کجا رزمشان شد درشت/دو تن رستم آورد از ایشان به مشت
رخش: نکردی رخش را رستم خطر گر سیر او دیدی/نه مر شبدیز را پرویز و نه شبرنگ را نعمان
آسمان پیمایی کاووس:نه کاووس از فزون جستن ز چرخ افتاد برساحل/نه نمرود از فزون جستن ز ابر افتاد بر صحرا
چهره سیاوش:اگر داد و نشاط وجود چون بهرام دادی تو/به دیدار سیاوشی و فرّ کیقبادی تو
زیبایی چهره سیاوش موضوعی است که در شاهنامه بارها آمده است.

نوشته شده توسط admin در پنجشنبه, ۰۱ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۶:۳۴ ق.ظ

دیدگاه


− 4 = یک