دیکتاتورهایی که توهم مردم سالاری و دموکرات منشی داشته اند

دیکتاتورهایی که توهم  مردم سالاری  و دموکرات منشی داشته اند

محمد مهدی پورمحمدی
گروه سیاسی:خدا رفتگان شما را غریق رحمت کند، مادر مرحومم می¬گفت: اون قدیم¬ها، ما عجب حوصله¬ای داشتیم! مادر بزرگ یک قصه را ده¬ها بار برایمان تعریف می¬کرد، باز هم از او می¬خواستیم برایمان قصه بگوید و می¬دانستیم که همان قصه تکراری را تعریف خواهد کرد و با همان قصه¬ها به خواب می¬رفتیم. از جمله قصه ¬های خوب و تکراری مادر بزرگ مادرم، جده¬ مادری اینجانب که معاصر رضا شاه بوده است، قصه¬ دیکتاتور کفترباز بود که ، به مناسبت سالروز کودتای اسفندماه ۱۲۹۹ رضا خان میرپنج، از قول مادر مرحومم، برای شما نقل می¬کنم.
یکی بود، یکی نبود! اون قدیم¬ها دو برادر بودند که با هم هیچ سازگاری، سنخیت و شباهتی نداشته و بر سر اختلاف سلیقه، تفاوت مشی و شیوه زندگی دائم با هم بگو مگو داشتند. یکی از آنها کفترباز بود و دیگری دیکتاتور! برادر کفترباز، با ذکر شواهد تاریخی و مثال¬های روشن، از آخر و عاقبت کار دیکتاتورها که هیچ¬کدام سر راحت بر بالین مرگ نگذاشتند و با زورگویی و خودرأیی برای خود نفرت این دنیا و عذاب آن دنیا را خریدند، برادر خود را نصیحت می¬کرد که دست از دیکتاتوری بردارد. متقابلاً اخوی دیکتاتور، کار کفتربازی را به سخره می¬گرفت که این هم شد کار! دیکتاتوری یک کار شاهانه، یک سمت ملوکانه، یک پست رده بالا و یک مقام رفیع است. تا حالا شنیده¬ای که به یک کاسب، صنعتگر، روزنامه نویس، شاعر، نقاش، خطاط، گرافیست، آوازخوان، کارگردان سینما، هنرمند تئاتر، فیلسوف و… لقب دیکتاتور بدهند؟ معلوم است که نشنیده ¬ای! زیرا این مشاغل در سطح و رده ¬ای نیستند که بتوانند عنوان سنگین و وزین دیکتاتوری را حمل کنند، فوق فوقش آن است که این گونه افراد، صنعت، هنر، توانایی، و علم، دانش و مهارت خود را وقف دیکتاتور نموده، برای دیکتاتوری توجیهات علمی و پشتوانه¬ های ایدئولوژیک ابد اع کنند، دیکتاتور را بزک کنند، در وصف او قصیده و چکامه بسرایند و به لطایف¬الحیل خلق¬الله را به اطاعت او وادار کرده و از این راه به خدمت¬گزاری به دیکتاتور مفتخر شوند.البته این بحث و جدل¬ها بیهوده بود. شواهد تاریخی بسیاری حاکی از آن است که پرشماری از دیکتاتورها اول معتقد به مردم سالاری و دموکرات منش بوده، اما کم کم بر اثر همنشینی با رفیق بد و چشیدن یکی دو بار مزه¬ دیکتاتوری، دیگر نتوانسته¬ اند آن را ترک کنند و تدریجاً به کسوت یک دیکتاتور تمام عیار درآمده و همین طور این مسیر را تا آنجا ادامه داده¬اند که سرشان به سنگ لحد خورده است. بالعکس تقریباً هیچ شاهد تاریخی حاکی از آن نیست که یک دیکتاتور بر اثر همنشینی با رفیق خوب، دست از دیکتاتوری برداشته و شیوه مردم سالاری پیشه کرده باشد. اعتیاد به کفتربازی به سنگینی اعتیاد به دیکتاتوری نیست، اما آن هم چسبندگی خاص خودش را دارد و این طور نیست که یک برادری که خودش به دیکتاتوری معتاد باشد، بتواند برادر کفترباز خود را ترک دهد. این بود که زمان می¬گذشت و هر برادر راه خود را می¬رفت و هر کدام به آنچه داشت، دلشاد بود.ماجرا از آن روز جالب و دراماتیک شد که برادر کفترباز به دیدن اخوی دیکتاتور رفت و از او طلب کمک و یاری کرد و گفت: دستم به دامنت که اگر مرا کمک نکنی “همه چیزم” از دست خواهد رفت! برادر دیکتاتور به هوش و فراست خدادادی می¬دانست که “کبوتر” برای یک کفترباز همان “همه چیز” است، بنا براین نه گذاشت و نه برداشت و از همان اول رک و صریح و پوست کنده گفت: اگر در باره کبوتر است، حرفش را هم نزن! این شد که برادر کفترباز مجبور شد مسأله را بیشتر باز کند و گفت که حتماً باید به یک مسافرت سه چهار ماهه برود. پر¬های کبوترانش را قیچی می¬کند که نتوانند پرواز کنند، آنها را در یک اتاق حبس می¬کند و از برادر دیکتاتور خودش تقاضا دارد که فقط روزی یک بار به آنها سر بزند و برایشان آب و دانه ببرد. حتی دیکتاتورها می¬دانند که اگر کفتربازی بد است، کبوتر حیوان خدا است و گناهی ندارد و آنقدر گفت و گفت که دل سنگ برادر دیکتاتورش نرم شد و حاضر شد در غیاب او به کبوتران سر بزند و به آنها آب و دانه بدهد.برادر کفترباز به سفر رفت و روزها به آرامی و خوبی و خوشی می¬گذشت و برادر دیکتاتور هر روز در وقت معین به کبوترها سر می¬زد و برایشان آب و دانه می¬برد. دو سه ماهی گذشت، چند تایی از کبوترها جوجه آوردند، کم کم پرهای قیچی شده کبوترها روئیده بود و شکل و شمایل مقبول¬تری پیدا می¬کردند و یک روز برادر دیکتاتور متوجه شد که اقامتش در کبوترخانه بیش از معمول شده و ناخود آگاه محو تماشای جوجه ¬ها و زیبایی پر¬های تازه روئیده کبوترها شده است. روزهای بعد احساس کرد به خاطر آن که از تخم درآمدن جوجه¬ ها در زمان سرپرستی او بوده نسبت به آنها تعلق خاطر پیدا کرده، علاقه ¬مند شده و یک روز متوجه شد که ناخود آگاه جوجه ¬ها را در دست گرفته و آنها را نوازش می¬کند. کار به جایی کشید که بیشتر وقت جناب دیکتاتور با کبوترها می¬گذشت و از آن بدتر نیمه شبی که سکوت همه جا را فراگرفته بود، احساس کرد دلش برای بق بقوی کبوترها تنگ شده است. یک روز لای در کبوترخانه بازماند و چند تا از کبوترها از آن خارج شدند و برادر دیکتاتور توانست با گفتن چند فقره “کیش کیش” و “جا جا” آنها را به جای اول خود برگرداند، اما کار به اینجا ختم نشد. چند روز بعد که باز چندتا از کبوترها از کبوترخانه خارج شدند دیگر کیش کیش و جا جا افاقه نکرد و دو سه تا از آنها پر زدند و روی دیوار نشستند. برادر دیکتاتور اول با تکان دادن دست، بعد با پرتاب کفش و دست آخر با تکان دادن چوب مخصوص کبوتر بازی متعلق به اخوی خواست آنها را برگرداند که موفق نشد و کبوترها پرزدند و به کوچه رفتند و روی تیر چراغ برق نشستند. برادر دیکتاتور با پیژامه و لباس خانه، پا برهنه و با همان چوب به کوچه دوید و سوت زنان می¬خواست کبوتران امانتی را به سوی خانه برگرداند که دستی به شانه¬اش خورد. برادرش بود که از سفر برگشته بود. برادر کفترباز به برادر دیکتاتورش گفت: عالیجناب! اخوی! به این کاری که حضرتعالی فی ¬الحال مشغول آن هستید، می¬گویند کفتربازی! برادر دیکتاتور آهی از نهاد کشید و گفت خدا لعنتت کند که مرا کفترباز کردی! از تو بی سر و پا ترم اگر تو را دیکتاتور نکنم!مادر بزرگ که کودتای سوم اسفند رضا شاه، جوانه زدن دیکتاتوری و روند رشد و شکوفایی این بیماری مهلک در وی را به رأی ¬العین دیده و عاقبت شوم او را نیز مشاهده کرده بود، ده¬ ها بار این قصه را در خردسالی برایمان تعریف کرد و ما هیچ وقت از او نپرسیدیم که پایان ماجرا به کجا رسید. سال¬ها گذشت، ما به مدرسه و دانشگاه رفتیم، در داخل و خارج درس خواندیم، کار پیدا کردیم، ازدواج کردیم، خودمان صاحب فرزند دختر و پسر شدیم اما بالاخره به پایان قصه مادر بزرگ پی نبردیم. تا این که پس از سال¬ها که دسته جمعی در خدمت او بودیم، با یادآوری دوران قصه¬ها گفتیم: مادر بزرگ! بالاخره سرنوشت کفترباز به کجا کشید؟ مادر بزرگ گفت من که برایتان هر بار در ادامه داستان تعریف کردم و گفتم که عاقبت برادر کفترباز به دیکتاتوری کشید، آنهم چه دیکتاتوری که نگو و نپرس! آن وقت در پایان قصه، ما یک “دیکتاتور کفترباز”داشتیم و یک “کفترباز دیکتاتور”. دسته جمعی با تعجب از مادر بزرگ پرسیدیم: چطور چنین اتفاقی افتاد؟ ما این قسمت داستان را به خاطر نمی ¬آوریم! ما تا آنجا که برادر دیکتاتور از کبوترها مراقبت کرد و عاقبت کبوترباز شد بیدار بودیم و بعد به خواب رفتیم، می¬شود حالا پس از سال¬ها لطف کنید و بگویید که برادر کفترباز چگونه دیکتاتور شد؟ مادر بزرگ لبخندی زد و گفت: تا آنجا که برادر دیکتاتور کفترباز شد، شما بیدار بودید، بعد به خواب رفتید و در حالی که شما در خواب ناز بودید، برادر کفترباز دیکتاتور شد. اگر بیدار می¬ماندید، به خواب ناز نمی¬رفتید و بدتر از آن خود را به خواب نمی¬زدید، امکان نداشت که یک کبوترباز بی¬سوادِ بی سر و پایِ جلمبر، پا در حریم ملوکانه-ی امپراتورها، سلاطین، پادشاهان و خلفای جور بگذارد و دیکتاتور شود. این قانون خلقت است که اگر مردم بیدار باشند، دامنه فعالیت دیکتاتورها محدود می¬شود و از بیکاری می¬روند دنبال کفتر بازی، اما اگر ملتی خواب ناز را به بیداری ترجیح دهد و با هر قصه¬ی بی سر و تهی به خواب رود و صدای خور و پفش بلند شود، آن وقت کفتر بازهای بی سرو پای جلمبر هم مجال دیکتاتوری پیدا می¬کنند.
هیچ پاسخی نداشتیم. مادر بزرگ همه¬ی گناه دیکتاتور شدن برادر کفترباز و انگاری زورگویی¬های رضا شاه تا شهریور ۱۳۲۰ را به گردن ما انداخته بود! سرها را به زیر انداخته بودیم و سنگینی بار گناه دیکتاتور شدن کفترباز را روی شانه¬های خود احساس می¬کردیم که برادر کوچیکه به دادمان رسید و گفت: مادر بزرگ، شما در گوش ما افسانه خواندید و ما را افسون کردید، اگر برایمان قصه نمی¬گفتید، ما به خواب نمی¬رفتیم که کفترباز دیکتاتور ¬شود! باز هم مثل همیشه همه تقصیر¬ها افتاد گردن خانم بزرگ! حالا قانون دوم خلقت را ما کشف کرده بودیم. به مادر بزرگ گفتیم: این هم قانون دیگر خلقت است که همیشه پشت سر یک دیکتاتور، قصه¬گوهایی هستند که با افسانه¬های صد من یک غاز خود مردم را خواب می¬کنند تا دیکتاتورها مجال ظهور و فرصت زورگویی پیدا کنند.حالا مادر، مادر بزرگ و دایی کوچیکه که دست مادر بزرگِ مادر یعنی جده¬ مادری بنده را در خواب کردن بچه ¬ها و نتیجتاً دیکتاتور شدن کفترباز، روکرده بود، همه رفته¬اند. خدا همه¬ آنها و نیز رفتگان شما را غریق رحمت کند. دنیا عوض شده است. دنیای مجازی، شبکه¬های اجتماعی، و حرکت برق¬ آسای اطلاعات در بزرگراه ¬های سایبری خواب را نه تنها از بچه ¬های این نسل ربوده، بلکه مادر بزرگ¬ها را هم تا دم صبح در دنیای اینترنت، پای رایانه ¬ها میخکوب کرده است. دیگر مادر بزرگ¬ها قصه نمی¬گویند و بچه ¬ها با قصه ¬های مادر بزرگ¬ها به خواب نمی¬روند. قصه¬ ها را خودشان می¬سازند و با قصه ¬هایی که خود می¬سازند زندگی می¬کنند.

نوشته شده توسط admin در سه شنبه, ۰۵ اسفند ۱۳۹۳ ساعت ۵:۴۶ ق.ظ

دیدگاه


هفت × = 28