بگذار در کنار هم باشیم

بگذار در کنار هم باشیم

رستم عظیم پور
گروه اجتماعی:پیرمردباقدخمیده وزانوانی لرزان ازروی صندلیی که درمقابل پنجره اطاق مشرف به باغ بزرگ وپردرخت حیاط خانه سالمندان بود آخرین نگاههایش راازحیاط غم انگیزکه سکوتش راقارقار کلاغهامی شکست وبرگ درختان باکوچکترین وزش بادپاییزی ازشاخه هاوپیکرشان کنده شده ومعلق زنان برزمین فرومی ریخت.برگرفت وباکشیدن آهی عمیق از‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ژرفای سینه ووجودش به سوی میزتحریر کوچکی که درگوشه اطاق قرارداشت روان گردید باتانی وبه سنگینی راه میرفت.پاهایش برروی زمین کشیده می شدند .انگار پاهای سست ولرزان وناتوانش تاب تحمل وزن بدن وسنگینی اش رانداشتند .به سختی باقدمهایی کوتاه خود رابه میزتحریر رسانده ودر پشت آن برروی صندلیش قرارگرفت….دفتروقلمی که درروی آن بود برداشت ودفترراگشودوآماده نوشتن شد.لحظاتی چندنگاههایش رابرروی نقطه ای ثابت ازاطاق دوخته وبفکر فرورفت.گویی دراعماق مغزواندیشه هایش به دنبال خاطراتی اززمانهای دورمی گشت ….شایدهم به تنها نوه اش که همدیگرراخیلی دوست میداشتند می اندیشید کسی چه میداند؟دوقطره اشک بی اختیارازچشمانش سرخورده وبرگونه های پرچین وچروکش که درزیرچرخهای (زمان)درهم شکسته و…..سرازیرشدند.قلم برروی صفحه سفید دفترگذاشته وبادستهایی کم جان ولرزان ونحیف کلمات رایکی پس ازدیگری به آرامی نگاشته وردیف کرد:
یکی بود یکی نبود:خدابودوآفریده هاش.خونه ای داشتیم گلی وچوبی .پدرم بودومادرم .برادرام بودن وخواهرام.پدربزرگ بود ومادربزرگ.پدرم ستون خونه بود وامیدمون.مادرم گرمای خونه بود وپناهمون.پدربزرگ برکت وخورشیدخونه بود وروشنی بخش زوایای تاریک زندگیمون.حاصل عمرش رابرای راهنمائی هامون به صورت تجربه برامون می گفت وگاه گداری قصه ملک جمشید وطلسم حمام بلوررامیگفت.مادربزرگ.سنگ صبورمون بودومهر دلمون.گیسوی خواهراموشونه میکردومی بافت.برامون قصهءشاه پریان ومی گفت….
یکی بود یکی نبود:خدابود وآفریده هاش.من بودم وهمه افرادخونه.باهم بودیم همیشه وبی هم بودن وهیچوقت تجربه نکرده بودیم.باهم می گفتیم .باهم می خفتیم.باهم شادبودیم باهم هم غمگین.درس خونا باهم درس میخوندن.بچه ها هم بازی میکردن.مادربزرگ لحاف وتشک می_دوخت ویابا نخ رنگارنگ استامبول وسوزن پاره پوره های لباسامون رو وصله می کرد.مادرم دراجاق گلین حیاط چوب وترکه های خشک وآلاچیق ها راآتش زده وبررویش قابلمه نهاریاشام رامی گذاشت….
یکی بودیکی نبود:خدابودوآفریده هاش.من بودم وهمه افراد خونه.نه فرشی داشتیم نه مبل ومیزی.نه یخچال داشتیم نه فریزری،نه تلوزیونی نه ماهواره ای،نه برقی داشتیم نه گازوتلفن،نه حمام داشتیم نه آبیاری،آنروزاماشینی نبود،خیابوناش آسفالتی نبود،کوچه هاش همه خاکی وسنگی،من وبرادرم هرکدوم مون یکی یک دونه چرخ دوار داشتیم ،باچوبی که بااون بهش می زدیم،اون می غلتید ومادوان دنبالش ،من وبرادرم هرکدوممون یکی یه دونه تیرکمان(رزین داشی)داشتیم،آویزون به سینه یابردست داشتیم.کنجشکاروبااون میزدیم ،پاری وقتاهم شیشه پنجره همسایه هارومی شکستیم.
یکی بود یکی نبود:خدابود وآفریده هاش،من بودم وهمه افراد خونه،نه برنج هندی،نه پاکستانی،نه تایلندی بود،نه آمریکایی،برنج صدری(شمال)بودوبرنج ارومی ،قلیه بود وبغلور،سالی سه چاربارپلوداشتیم ما.
بقیه ش همه یارماشورباسی،قاب لی،یتیمچه،آش کشک….
ازقیله شورباسی چی بگم برات؟دلم براشون یه ذره شده.نه موزی داشتیم نه آناناسی.نه گریپ فروت.نه انبه هندی.نه نارگیلی بود نه خونی ولیمو.جای همشون ترشی خربزه داشتیم وترشی سیب.ملاق بود وسنجد.گردووبادوم.ازنون لواش تنوری هامون چی بگم برات؟یااز….
یکی بود یکی نبود: خدا بود وآفریده هاش ،من بودم و همه افراد خونه، نه خونه سالمندان نه پانسیون شبانه روزی ، نه جدایی بود نه فاصله ای ، نه غم و غصه نه درد فراق ، نه ویدیو بود نه دی وی دی ،نه آپارات بود نه سینمای خانگی،نه رایانه بود نه اینترنتی، نه غم داشتیم ما نه هم غصه ای.با هم بودیم ما همگی با هم،دلامون شاد بود لبامون خندون،قلبا بی کینه،همش یه رنگی،صفا بود و وفا. به آنچه د اشتیم شکر به رحمت خدا میکردیم،به نداشته هامون شکر حکمتش…..
یکی بود یکی نبود:خدا بود و آفریده هاش،من بودم و همه افراد خونه، ولی نه،یکی رفته بود،مادربزرگ بود،عزیز خونه ،تنهایی برفت و ما رو جا گذاشت……
دلا غمین بود،پدربزرگ غمگین،همه سیاهپوش،چشامون گریون،دلامون داغدار…..
جای او خالی مونده بر خونه،دلا همشون میگیره بونه،بونه مهر و بونه صفا،بونه عشق و بونه وفا.بابابزرگ یارش رفته بود،تنهاش گذاشته… پدر غمین بود،مادر غمین تر…
کم نور شده بود خونمون دیگه،بابابزرگم غم داشت یه عالم ۰
یکی بود یکی نبود:خدا بود و آفریده هاش،اهل خونه بود نه همگی مون ،یکی کم شده،جاش مونده خالی،خونه سرد بود ،سردتر دلامون،تا اینکه یه روز دیگه بابابزرگ رفت ،بی کس و بی یار،ما شدیم تنها نه کسی بود گیس خواهراموببافه و برامون قصه دختر شاه پریانو بگه و به هنگام بی پناهی پناهمون بده و…..
و نه بابا بزرگ که ……عزیز رفت و »او«،شادی ها برفت،غصه ها اومد،خنده ها برفت،گریه ها اومد……در این موقع گویی چشمه ی خشکیده چشمان پیر مرد به سر چشمه ای رسیده باشد،سفره اشک بر دیدیگانش بساط گسترد و فروغ کم سوی چشمانش را بر پشت پرده ای تار محاط ساخت و مانع نوشتنش شد.پیر مرد با دستانی باریکتر از نی،عینک را از روی دیدگان مرطوب و نمناک خود که بر شیشه هایش آب دیدگانش پخش شده بود،برداشت و شیشه های خیس آنرا با دستمالی خشک کرد،اشک چشمانش را نیز سترد و…..
او دیگر به نوشتن ادامه نداد….قلم بر روی دفتر گذاشته و آنرا همانطور گشوده و باز بر روی سینه ی میز باقی گذاشت و با آخرین توان و رمق هایش به سوی تختخوابش خود را کشید….
آن شب در آن خانه وسیع و مجلل با چند اطاق و سالن پذیرایی و آشپزخانه و سرویس های بهداشتی و…..سه نفری،پدرش و مادرش قرار گذاشتند صبح زود فردا بیدار شده به ملاقات»_پدر« به خانه سالمندان بروند.»او« همیشه پدربزرگش را بیشتر از پدر و مادرش دوست داشت و خوب می دانست که پدربزرگش هم او را بیشتر از همه دنیا دوستش دارد.به شوق دیدار پدربزرگش که فردا بود،خواب از چشمانش رمیده بود و مدام بر روی تختخواب به اینطرف و آنطرف میغلتید فقط یک شب فاصله بین دیدار او با پدربزرگش بود. آنقدر توسن اندیشه های نوجوانیش را در آفاق خیال جولان داد تا آخر خواب آغوش بر رویش گشوده و بوسه بر چشمانش زد،پلکهایش سنگین شده و بر روی هم فرو افتادند……….
صبح زودتر از پدر و مادرش از بستر خواب برخاسته و آنان را هم از خواب بیدار کرد.سه نفری در آشپزخانه پس از خوردن صبحانه ای مختصر راه خانه ی سالمندان را در پیش گرفتند.پدرش در مقابل گلفروشی اتومبیلش را متوقف کرد و دسته گلی خریده و چند دقیقه بعد از قنادی یک جعبه شیرینی گرفتند.زمان برای آو به کندی می گذشت و راه طولانی تر شده بود،او از این انتظار چه رنجی می کشید خدا میداند.بالاخره به مقصد رسیدند……به اتفاق سرپرست خانه ی سالمندان راه اطاق پدرپدرش را پیش گرفتند و او در حالیکه دسته گل و جعبه شیرینی را در آغوش داشت شتابان در جاو گام بر میداشت.به مقابل درب اطاق پدربزرگش رسیدند او تقه ای به در زد،همه منتظر ماندند، جوابی داده نشد…پس از چند لحظه انتظار آمیخته به اضطراب سرپرست خانه سالمندان چند تقه ای محکمتر به در زد ….باز هم جوابی نشنیدند و دری بر رویشان گشوده نشد.در از داخل قفل شده بود،سرپرست با کلید یدکی همراهش قفل در را باز کرده و آنرا گشود همگی بلافاصله با تشویش و نگرانی شانه به شانه هم بداخل اطاق وارد شدند.

نوشته شده توسط admin در چهارشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۳ ساعت ۵:۳۳ ق.ظ

دیدگاه


− 1 = شش